Wednesday, September 29, 2010

از خداحافظی کردن متنفرم

ببین اینکه می شنوی همهٔ دوست هات ،یکی‌ یکی‌ دارن می‌رن دوتا واکنش می تونی‌ نشون بدی
:
اگه جزو دستهٔ آدم های منطقی‌ باشی‌،از اینکه راهشون رو پیدا کردن و تو مسیرش قرار گرفتن خوشحال می شی‌ .از این جور حرف ها که من چون جزو دسته دوم‌ام  زیاد بلد نیستم این جور موقع ها به چه چیز دیگه‌ای هم می‌شه فکر کرد

اما اگه جزو آدم های غیر منطقی‌ باشی‌  بغض می کنی‌ , با کینه به زمین و‌ زمان فحش می دی که چرا اصلا باید شرایط این جوری باشه که نتونی پیش اون هایی‌ باشی‌ که دوست شون داری . اینکه بودن شون همیشه انگیزه بود برای تو ،که تعطیلات با تمام سرعت وسایلت رو جمع کنی‌ و برگردی، اینکه حتا شاید سالی دو سه بار بیشتر هم نمی دیدیشون ‌،اینکه چقدر کارای نکرده ،حرفای نگفته مونده براتون ,خوب قبول کن نمی ذاره آدم منطقی‌ باشه،لجش در میاد
....

می‌خواهم به همه تون بگم که خیلی‌ ناراحت می شم هر بار که یکی تون می ره،می‌خواد بره.می‌خواهم به همه تون بگم دوست خودخواهی هستم که برای سالی‌ دو ,سه بار دیدنتون یا حتا احتمال دیدنتون ناراحتم که رفتین ،میرین.
غصه‌ام گرفته
دلم براتون خیلی‌ تنگ شده اما خوب حالا که مجبوریم به هر دلیلی‌ بریم
:
برای همه تون بهترین‌ها رو آرزو می کنم
آرزو می‌کنم یه روز دوباره همتون رو ببینم شاید اون موقع دیگه مجبور نباشیم از هم خداحافظی کنیم

Saturday, September 25, 2010

آدمی‌ هستم بی‌ جنبه

از اون دست آدم‌هایی‌ که جاده می بینند از خود بی‌ خود می شن .حالا گیرم هی‌ بهشون بگی‌: بابا این ره که می‌روی دوست من به ترکستان است
!!!

Wednesday, September 22, 2010

آدم‌هایی‌ که همه جوره در ماتحتت فرو می کنند

لامصب بعضی‌ آدما این جورین که نمی‌شه حتا بهشون فحش داد ،انگار داری به خودت فحش ناموس می دی،نه که همون چیزایی رو می گفتند،که یه عمری خودت هم می گفتی‌ بهشون معتقدی،حالا دیگه نه راه  پس داری نه پیش

Monday, September 20, 2010

از اون دست آدم‌های غیر قابل تحمل

امروز از وقتی‌ از خواب بیدار شدم،تمام وسایل شخصی‌ و حتا غیر شخصی‌‌ام سر ناسازگاری داشتن! شاید می خواستن بهم ثابت کنن که وسایلمون هم بعد از یه مدت شبیه خودمون می شن

امروز همه شون بد قلق بودن، دلشون تنگ شده بود و لجبازی می کردن!راستش رو بخوای خوب هم بهم فهموندن: عجب آدم مزخرفی‌ می شم من گاهی اوقات

تلخ مثل شکلات



امروز تمام شکلات‌های تلخ دنیا رو خوردم تا از یاد نبرم طعم باهم بودنمان را

Sunday, September 19, 2010

جایی‌ امن برای بودنم

.....جایی‌ برای خودم ،جایی‌ فارغ از باید و نباید ها
...بهاران بدون ترس از قضاوت هایتان،قضاوت هایش
چیزی همواره برای گفتن بود ،چیزی همواره برای نگفتن بود، این جا اما همه چیزی گفتنی است.دلتنگی‌‌های دخترکی  که بی‌ صدا گله می‌کند،بی‌ صدا فریاد می کشد ،اما امان از روزایی که بغضش می ترکد

بیشتر دوستش دارم وقت‌هایی‌ که آرام نیست، وقت‌هایی‌ که به دور از همه چیز و همه کس بهاران می شود، طغیان می‌کند،خراب می‌کند هر آنچه را که باید،می‌سازد تمام دوست داشتنی‌هایش را،آرزوهایش را

با خودش، با تو تکرار می‌کند: تمام آن چیز‌هایی‌ را که می‌خواهد باشد ،آنچه را که هست