Sunday, July 21, 2013

جاودانگی

بدون شک کوندرا تنها تسلا بخش این روز‌ها است .به خصوص اگر جایی‌ ،کسی‌ ،فرسنگ‌ها دورتر کتابی‌ به اسم تو از کوندرا داشته باشد که بعد سالها با دوباره خواندنش تنها با یک جمله،تو یه ایمیل بدون عنوان، نوستالژی تمام کتاب‌های کوندرا رو یک جا رو سرت آوار کنه !

Sunday, May 12, 2013

باز انجامِ ،نافرجام ...


از وقتی" ایت الله " ،بلاخره قدم رنجه کرده و وارد صحنه انتخابات شده  ،یکی هست توی ذهن من بی وقفه به اون یکی   میگه لال شو !اون  یکی خون ،خون ش رو میخوره که یه  چیزی بگو و جالب تر اینه که  اون احمقی که می خواهد حرف بزنه ،نمی دونه چی میخواهد بناله !دقیقن همین، نمیخواهد حرف بزنه بیشتر ناله داره تا حرف  !
شاید مشکلش اینجاس تا به امروز به طور احساسی هر اتفاق سیاسی رو یه حماسه ،یه تغییر تعبیر میکرده  و امروز از هر آدم سرخورده ای، سرخورده تره  ! و تنها خوبی ماجرا اینجاس که برایند کلنجار رفتنشون هرچی که بشه،رای دادن یا ندادن ، انتظاری نیست برای تغییری بنیادی، بلکه هر دو تاشون به   تماشگرانی می مانند، که با اندک (حقیقتن اندک ) امیدی که باقی مونده دقایق پایانی نمایش رو نظاره گرند !

Sunday, November 4, 2012


اگر از كسي متنفري، از قسمتي از خودت در او متنفري؛چيزي كه از ما نيست نمي تواند افكار ما را آشفته كند.

هرمان هسه

Thursday, August 16, 2012


کار کردنی رو باید کرد ،راه رفتنی رو باید رفت ،تصمیم گرفتنی رو هم باید گرفت ....بعدش هم یه نفس عمیق باید کشید و راحت لم داد و باز پی چیزایی گشت که بشه بهشون دل خوش کرد ...

Thursday, March 29, 2012

دنیایمان ،دنیای ما ...

 حقیقت قابل درک دنیا یمان شاید تنها این باشد  :
گرگ ها گرسنه بودند ....دریدند
گرگ ها گرسنه اند  ...میدرند
گرگ ها گرسنه خواهند ماند ...خواهند درید

Tuesday, March 27, 2012

جبر گذر زمان ...

آمادگی بزرگ شدن ندارم و این درست وقتی اتفاق افتاده که ۲۵ سال تمام ,سن دارم !!!!همیشه از یک جایی باید شروع کرد ،شاید برای من از ۲۵ سالگی باشه ،شاید...

p-s: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

Monday, February 13, 2012

سنگینی‌ِ تحمل ناپذیر این روز‌های من


گاهی عجیب دلم قدم زدن در خیابان‌های ناآشنا می‌خواهد.خیابان‌هایی‌ با آدم‌های ناشناس که هیچ حرفِ مشترکی برای گفتن نداریم یا حتا اگر حرفی‌ هم باشد زبانِ مشترک‌ای  برای گفتنش نداشته باشیم .من گاهی دلم عجیب می‌خواهد به آدم ناشناسی‌ که از کنارم رد میشود لبخند بزنم و لحظه‌ای بعد چهره ش را به یاد نیاورم.
آدم‌های آشنا ،خیابان‌های هر روز سنگینی‌ِ خاصی‌ دارند و منِ این روز‌ها دلش سبکی می‌خواهد.